پریشانی های یک دیوانه ی عصیانگر
***ای کاش من نیز خواب بودم حتی به قیمت دیدن کابوس***
 
 

 

                  

 

 راه می روم 

 

 

        خیابان ها شلوغ اند

 

 

 مردم را نگاه میکنم 

 

 

                     خنده ام می گیرد

 

                                      دیگر فقط دیوانه و خدایش می خندند

                                                                                   دیوانه عصیانگر

                                                      (این پست ثابت است)


ارسال شده در تاریخ : 22 مهر 1398برچسب:, :: 18:51 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

اعداد 

دنیا بدون اعداد 

دنیا بدون اعداد  , 

پس جمع و تفریق را هم بی خیال 

دنیا بدون اعداد 

پس رادیکالی هم از اصل ریشه نداشت 

و آن وقت , تکلیف این احزاب رادیکال چه میشد ؟

تکلیف هواداران احزاب رادیکال چی میشد ؟

انقلاب های رنگی رنگی با انواع جنش هایی نظیر : مخملی و تیارکش و کتان چه میشد ؟

حزب کارگر انگلیس و فرانسه کارش به کجا میرسید ؟

امریکا مجلس سنایی داشت ؟

روسیه رو که دیگه نگو ...! 

طفلکی ویاشیسلاو خدا بیامرز را دیگر به خاطر چه خدا بیامرز میکردیم؟

نه خدایی اگر کوکتل مولوتوف نبود این زبان بسته رو کی خدابیامرزی میگفت ؟!

لابد میگید , جنگ نبود , چریک ها نبودن , بچه های کوه دانشگاه و زبون درازشون نبود , چهار شنبه سوری که بود !

نه دیگه جانم , دنیا بدون عدد , شنبه و یه شنبه و هفت شنبه حالیش نمیشه که ! 

اصلا یه سوال تخصصی : استاد 007 میگفت اندر رشته های محترمه و شخیص پزشکی انگشت ها را با عدد نام می گذارند . شصت هر دست میشود یک (اگر توی خواب و بیداری درست شنیده باشم !!!) خب اون وقت که عدد نبود پزشک ها چه میکردند ؟

 

 

 

پ ن : میروم پیش نفس خاله اش . میگن اسمش رو بذاریم مبینا , من زیاد موافق نیستم . 

پ ن : آئورت خاله اش روز به روز داره بیشتر به حال میاد . برکت وجودش تمام خونه رو پرکرده . 

پ ن : در مورد پست بالا , باید ذهنم رو پرت میکردم . هجویات بالا بهترین راه حل منطقی از نظر یه ذهن دیوانه بود . 

پ ن : رب یارتون . 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 آبان 1392برچسب:, :: 19:36 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را 

                                بعد وفات او را ....

 

در ره وصال ات , چه چنگ ها که سرانگشت جان را نخراشید...            ُُُ 

در ره وصال ات , چه جرم ها که بی حکم نفـس قصاص در بر نداشت ...

در ره وصال ات , چه خمیرهای جان که بی گداختن , پخته نشد ...

 

 

چه جای تعجب است , انجا که بعد از تو  , کوه هایی که راه میرفتند را دیدم که با جهد تمام برسر راه من سکنی می کردند .


ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 آبان 1392برچسب:, :: 19:8 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

دلم ناشکیبا تر از تمام لحظات که پا به پای من فشرده شد و باز هم فشرده شد،  تاب سرنوشت ام را هول می دهد. 

یاد کودک افتادم : تو مرا ده تا هول بده،  بعد نوبت توست. .. 

بیست سال است که مرا هول می دهد. 


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 16 آبان 1392برچسب:, :: 21:18 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 

(تهران  شهر بزرگ و پرشور ، اما بی روح . دو شبه هر شب میرم هفت حوض . چندتا دوست نوازنده پیدا کردم . آدمای عجیبین . برای پول میزنن . درحالی که با یه ماشین کروکی میان ! درکشون برام سخته ، همون طور که من برای اونا سختم . خلاصه که اونا به من میخندن من به اونا . شب آخر در این شهرفرنگ ... دلم براش تنگ میشه ، برای تهران بزرگ و مردم بی روحش . برای دغل بازی ها و دزدی های این شهر ، برای دست فروش های با کلاسش که اگه به چهرشون نگاه نکنی تو کف لهجه غلیط تهرونیشون  میمونی . دلم برای تهران تنگ میشه ،‌شهر ایست بازرسی وسط خوشی های اوشان و فشم ‍! ای تهران ، تهران بزرگ و ایستگاه های متروی  پیچ در پیچش ! که میخوای بری داخلشون باید برای سرازیری قبر صلوات بفرستی ! ت ه ر ا ن ! 
پ.ن امشب فقط یه قلیون تمباکو آتیش میکنیم ، تمباکو مصری ، سعی کنین درصورت فلزی بودن سرقلیون با فاصله ی بیشتر از ته آن تنباکو را قرار دهید .
پ.ن تهران منو یاد جنگل میندازه !!! برای آدم های ماجراجو غایت آرزوهاست 
 

ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 8 شهريور 1391برچسب:, :: 22:7 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 ....

..........

...............

...................

این روزا زیاد آشنا میشم ، زیاد بدرووود میگم 

زیاد درگیر میشم ، زیاد کنار میام . 

این روزا از اون روزاست که همیشه هست ، همیشه خواهد بود . 

از اون روزای عمر که ، آدم هیچ وقت زندگی کردنشون به خاطر نمیاره .

این یه جنایته !

اونطور زندگی کنیم که بعد ها به یاد نیاریم 

مرگ تدریجی ما 

خو 

شاید 

بشه گفت 

یه آرزوی بزرگه ، که اونطور زندگی کنی که لحظه لحظه اش رو به خاطر بیاری . 

کاش میشد بوی تن بعضی های برای همشه یه جا ذخیره کرد ، هر چند وقت رفت سراغش و یه نفس عمیق کشید 

خب دیگه ضعف روزه داره غالب میشه !

بدروووووووووووووووود


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 26 مرداد 1391برچسب:, :: 18:43 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 

 Broke my heart  Down the road

اون پایین جاده، قلبمو شکوندی

Spend the weekend  Sewing the pieces back on

و کل آخر هفته رو صرف بند زدن این دل شکستم کردم

Crayons and dolls pass me by

مداد شمعیا و عروسکها از کنارم رد میشن

Walking gets too boring

دیگه قدم زدن خسته کننده میشه

When you learn how to fly

وقتی پرواز رو یاد می گیری

Not the homecoming kind

انگار هیچوقت به خونه نمیرسم

Take the top off

بی خیار خونه میشم

And who knows what you might find

و کی میدونه که در آخر چی پیدا می کنی

Won’t confess all my sins

به همه گناهام اقرار نمی کنم

You can bet I’ll try it

میتونی شرط ببندی که سعیمو می کنم

But I can’t always win

ولی من که همیشه برنده نیستم

[Chorus]

‘Cause I’m a gypsy

چون من یه کولی هستم

But are you coming with me?

ولی، با من میای

I might steal your clothes

ممکنه لباستو بدزدم

And wear them if they fit me

و اگه اندازم باشن بپوشمشون

I never made agreements  Just like a gypsy

درست مثل کولیها، هیچوقت با کسی کنار نمیام

And I won’t back down

و هرگز صرف نظر نمی کنم

‘Cause life’s already hurt me

چون الانشم زندگی حصابی بهم لطمه زده

And I won’t cry

و گریه هم نمی کنم

I’m too young to die

خب من خیلی جووننم برای مردن

If you’re gonna quit me

میخوای ترکم کنی

‘Cause I’m a gypsy

چون یه کولیم

(‘Cause I’m a gypsy)

چون من یه کولیم

[Verse 2]

I can’t hide

نمیتونم مخفی بشم

what I’ve done

با خودم چیکار کردم

Scars remind me

زخمام بهم یاد آوری می کنن که

Of just how far that I’ve come

چه راه طولانی رو طی کردم

To whom it may concern

برای رسیدن به کسی که ممکنه بهم محل بده

Only run with scissors  When you want to get hurt

وقتی میخوای ظخمی بشی با قیچی بدو

‘Cause I’m a gypsy

چون من یه کولی هستم

But are you coming with me?

ولی، با من میای

I might steal your clothes

ممکنه لباستو بدزدم

And wear them if they fit me

و اگه اندازم باشن بپوشمشون

I never made agreements  Just like a gypsy

درست مثل کولیها، هیچوقت با کسی کنار نمیام

And I won’t back down

و هرگز صرف نظر نمی کنم

‘Cause life’s already hurt me

چون الانشم زندگی حصابی بهم لطمه زده

And I won’t cry

و گریه هم نمی کنم

I’m too young to die

خب من خیلی جووننم برای مردن

If you’re gonna quit me

میخوای ترکم کنی

‘Cause I’m a gypsy

چون یه کولیم

(‘Cause I’m a gypsy)

چون من یه کولیم

I said hey you  You’re no fool

گفتم هی تو، تو که احمق نیستی

If you say ‘NO’

اگه بگب نه

Ain’t it just the way life goes?

زندگی باز به راه خودش ادامه میده

People fear what they don’t know

مردم از چیزایی که نمیدونن می ترسن

Come along for the ride (Oh yeah)

بیا یه دور با هم بزنیم

Come along for the ride (ooohhh)

بیا یه دور با هم بزنیم



ارسال شده در تاریخ : جمعه 16 تير 1391برچسب:, :: 21:15 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

اونقدر ها هم مبهم نیست !

یه حساب ساده است . 

فقط چند تا جمع و تفریق .

فقط چند بار تکرارش کن 

انسانی دیگر 

ممکن است خطایی شده باشد 

خوب جمع بزن 

تمام دوستی ها را ، تمام آرزوها را ، تمام آنچه که اگر جا بمانند بی آنها احساس کمبود میکنی  

خوب جمع بزن 

تمام خاطرات را ، نه فقط شیرین هایش را ، گاهی ، همان تلخ ها ، چاشنی قهوه ی ترک بعد از ظهر جمعه ات میشود 

خوب جمع بزن 

من را هم از قلم ننداز . بی من داستانت کامل نمی شود . 

آه 

راستی 

آینه 

آینه ای هم جمع بزن 

اصلا بگذار در جیبت  . 

نمی دانم دیگر ... خودت حواست به همه چیز باشد ... دور و بر دل را خوب نگاه کن ...  چیزی از قلم نیافتد ...

و اما تفریق ها 

خوب تفریق کن 

هر آنچه را که جمع زدنش سنگینت میکند 

آنقدر که دیگر هیچ دورخیزی تو را از زمین بلند نمیکند 

آن ها را تفریق کن 

البته یادت باشد ،‌گاهی بعضی از این سنگینی ها ، به خاطر سستی توان توست ، آنوقت است که باید سفت سفت جمعشان بزنی .

پ ن : یادت باشد دلکم من همیشه پای حساب کتابت نشستم ، تا آخرش . نصیحتت میکنم  اما سرزنش نه . آخر میدانی ، خوب میدانم دیوانه ای چون من نه آنقدر از حساب سردر می آورد که بخواهد سرزنش کند . راستش خدا خودش برای من جمع و تفریق ها را انجام میدهد . حسودیت شد؟ آره ! از این نظر دیوانه بودن هم منافعی دارد . 

                                                 


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 12 تير 1391برچسب:, :: 10:41 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

  گنگم ، الان دقیقا با یه بمب ساعتی وسط ناکجا آباد خودم واموندم . 

به هر طرف پرتش کنم یه تیکه ازم نابود میشه 

منم و این بمب ساعتی .

دقیق تر نگاهش که میکنم میبینم دست سازه .

دست ساز خودم .

چقدر مزحکه که دارم از پریشانی بمب ساعتی حرف میزنم که ساعت های زیادی از زندگیمو صرف ساختنش کردم .

بیشتر از این بمب از طرح این سوال میترسم :

چه کسی غیر خودم میتونه از کاربیاندازدش؟

آخ که معرکه ای این دنیا .

بی تفاوت دیده میشم . خونسرد .غیرقابل اعتماد . پرحرف . شاید الکی خوش و در آخر کسی که ارزشی برای وقت صرف کردن نداره ، کسی فعلا تنها راه کنار اومدن با حضور اجباریش تحمل اون و رفع سریع مشکلاتشه ، به هر قیمتی !

حتی کشتن آروزهاش !

شاید به اون بدی هم که میگم نباشه . 

شاید میتونه یه توجیه خوب باشه ( با تشکر از استاد عزیزم دکتر رجبی که روش بسیار منطقی و موثر توجیه کردن رو برای فرار از هر موقعیت پیچیده ای یادمون داد ) برای انداختن بار شکست ام در اولین نبردی که به تنهایی قرار بود با پیروزی تمامش کنم و البته نتیجه کار غیر این شد !!!!

خیلی وقت بود لذت تایپ کردن برای دل خودمو از یاد برده بودم  چه حالی میده 

میگن همه یه زمانی باید با ترس هاشون مقابله کنن ، مطمئنا فقط منظورشون یه مقابله عادی نبوده ، اطمینان دارم که ادامه این جمله این بوده : همه یه زمانی باید با ترس هاشون مقابله کنن و اونا رو شکست بدن ، این تنها راه به هدر ندادن باقی مونده فرصت زندگی کردنشونه ! ، که البته ادامه جمله حذف به قرینه معنوی شده !

تیکه اول مصداق منه و بزرگ ترین ترس زندگیم و اما تیکه دوم نه !

میگن باید گاهی با داشته ها ساخت ،‌الان به یکی نیاز دارم ، یکی که دوستم داشته باشه (نه اینکه کسی نباشه که دوستم داشته باشه ها ! نه ! فقط اینکه اونا یا تحمل شنیدن این درد و دل ها رو ندارن ، یا خودشون منبع ایجاد ترس هستن و یا اینکه در این لحظه نمیدونن چقدر به حضورشون احتیاج دارم و یا حتی شاید این منم که نمیخوام خودخواه باشم و اون ها رو هم درگیر این ناکجا آباد شخصی و بمب ساعتی کنم ! ) خب حالا که اون یکی نیست یه نوت بوک و یه صفحه شخصی مجازی که دارم !  ( اینا همه اثرات همون تنهایی که عرض کردم خدمتتون ! حالا عرض کردم خدمتتون ؟ هان ؟ یادم نمیاد ! )

                      

                                                


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 11 تير 1391برچسب:, :: 19:13 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

  گاهی تاثیر منفی داره . زیاد شناختوندن یک انسان بزرگ به ما کوچولو های این پایینی رو میگم . 

زیاد شنیدم از شهیدی که دکتر هم بود که می نوشت هم که استاد دانشگاه هم بود که فعالیت سیاسی هم داشت که خیلی ها که الان خودشونو زیر علم همون نشون میدن یه زمانی تو زندان انداختنشم ! اون که ... راستی کچلم بود !

گاهی اونقدر از بزرگیشون میشنویم و میبرنشون تو ابرا که بعد یه  زمانی که سعادت شناختشون بهمون دست میده میترسیم قدمی به سمتشون برداریم ! 

من و دکتر علی شریعتی ام حالا همین داستان رو باهم داریم . 

اون لای برگه های یک کتاب 326 صفحه ای در قاب همون عکس معروف کروات زده و ابرو بالا انداخته اش نشسته و من روی تخت مقابلش . و نمیدونم چطور میشه با احتیاط بهش نزدیک بشم . میترسم . از برداشتم میترسم . از اینکه عقل ناقصم اونو برخلاف انچه گفته اند بشناسه . فاطمه ، فاطمه است اولین نقطه تلاقی من و مرد بزرگی که جز در مواردی که میخواستم ابراز فضل و روشن فکری کنیم نامی از او نمیبردم .

گاهی تاثیر منفی داره . زیاد شناختوندن یک انسان بزرگ به ما کوچولو های این پایینی رو میگم .

و بیخ داستان اونجا خیلی خودشو نشون میده که اون کوچولوی این پایینی یه دیوانه عصیانگر هم باشه . 

 

 

 

 

و ناگهان ديدم در کنار فرعون ها و قارون ها که به بردگيمان

 

 مي خريدند و به بيگاريمان مي کشيدند، ديگراني نيز به نام

 

 جانشينان پيامبران سرکشيدند، روحانيان رسمي

 

آري اين چنين بود برادر - دکتر علي شريعتي

 

پ ن‌: اینم از آن جملات بود که مرا میترساند !!

 

 


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 10 تير 1391برچسب:, :: 23:59 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 به خیالت من ان ضعیفه ام زور بازویت قیچی برنده پرهایم باشد ؟ ! مرد ، چه خطابت کنم که دیگری بداند که هستی ، هرچه هستی باش ! من ان ضعیفه نیستم و نه احساسم بازیچه ی دست تو که عقده های درونی ات را با خنجر زدن بر ان التیام دهی . مرد ! بایستد و نذاره کن که قدرت عشقم چه میکند ، بایست و ببین که اگر با تو همبستر میشوم نه از بهر ان لذت هایست که تو تمام زندگیت در عطش ان است بلکه برای.............هرچه بگویم چه فایده تو مگر احساس داری ؟ هرچه بگویم چه فایده تو مگر درک داری؟


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:, :: 21:10 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 

 

 

                                              

 

و به همین سادگی بودنم رفت زیر سوال !

تو امدی ، کمی بودی ، 
                              و بعد 
                                 همان طور که انتظار میرفت رفتی!
                       و این طور شد که بعد رفتنت 
                                        در اینه 
                                              به همین سادگی بودنم رفت زیر سوال !  

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 10 آبان 1390برچسب:, :: 18:51 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 دیدین تو فیلم ها هروقت یکی میمیره از همه چیز رد میشه؟ جدیدا منم هیم طوری شدم . از احساسات همه رد میشم . تا میام قلب یکی رو تو اغوش بگیرم . تنها چیزی که ازش پر میشم حس ضایع جاخالی دادن طرفه! فعلا که بلاتکلیف منتظرم قیامت شه . شما هم اگه میتونین این پست ببینین شک کنین نکنه مردین!

 


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 17 مهر 1390برچسب:, :: 23:13 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 

       گاهي دلم براي چوپان دروغگو ميسوزد؛

                                                     بيچاره ۲ بار بيشتر دروغ نگفت انگشت نما شد

                                                                                                      ولي ما هنوز صادقيم!


ارسال شده در تاریخ : جمعه 15 مهر 1390برچسب:, :: 15:44 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 دلم میخواد که دیگه دلم نخواد . از این خواستن های بی حاصل . از این بودن های بی حضور . از این پارادوکس های تکراری من و او . تو و من . ما و ... خسته شدم . دلم میخواهد یه چند وقتی دلم نخواهد . شاید برای یک عمر خواستن بعدیت اماده شود!


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 11 مهر 1390برچسب:, :: 21:27 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

  

 شايد روزی ... دوباره در گذر زمان

                                   به يكديگر برسيم!

                      آنروز

                     من اشتباه گذشته را تكرار نخواهم كرد !

                                                       تو را از دست ميدهم ... اما غرورم را نه ......

  

                                            


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 11 مهر 1390برچسب:, :: 19:49 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 

 
نمیدونم اسم اینو حماقت بذارم یا شجاعت . نمیدونم . خیلی وقته که دیگه هیچ چیز نمیدونم . خیلی وقته که دیگه هرچه بودم و هرچه میخواستم باشم از دست دادم . از دست دادم چون دل احمقم به تو و هوای تو مبتلاشد . چون بی اموزگاری یاد گرفت فکرش تو باشی . چشمش تو باشی گوشش تو باشی و تمام اروزهاش در تو خلاصه بشه . خسته شدم از گلایه . گلایه از تو . از داشته هایی که بی تو بی معنی شدن و از نداشته هایی که به خاطر نبودنت بزرگتر از خودشون و خلا شون دیده میشن . 
خسته شدم از تفکیک احساساتم و اندیشه هام . خسته شدم از اینکه اونقدر خودمو گم کنم که دیگه از م بمونه یه خط قرمز بین عقل و دل !
خسته شدم از بس زبوم گاز گرفتم تا شروع نکنه به گفتن نامردیت !
خسته شدم از بس چشم هامو به تاریکی بسته بودن محکوم کردم تا شروع نکنه به دیدن نقص ها و کمی هات !
خسته شدم از بس عقل تو بیراهه های زندگی روزمره پیچوندم تا دیگه فکر نکنه به یه راه حل برای فراموش کردنت !
خسته شدم از بس بد نامی بی دل بودن من و بیابونی شدن دل ام رو به روخم کشیدن !
خسته شدم به خدا !
خسته شدم از بس بین این ور و اون ور سرگردون بودم !
از بس عادت دلم شده اخر هرچیزو یه جوری به تو ربط بده !
از بس گنده ات کنه که هرچیزی برای تو بخواد!
میخوام بالا بیارم . همه عشقتو ، همه خاطراتت رو ، صدای شکستن های لحظه به لحظه غرورم رو زیر پای بی احساس غرورت ، همه گریه های احمقاه ام رو ، همه اینده های با تو رو ... 
میخوام بالا بیارم . هرچیزی با حروف اسمتشروع میشه و تموم میشه ! 
سخت نیست ... کافیه یه شب با عقل، دل رو گیر بیاریم و انگشت بکنیم تو حلق اش . مطمئنم اونقدر از تو پر شده که با یه بار بالا بیاره !!!!!!!!!!!!!!

ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 6 مهر 1390برچسب:, :: 21:20 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 

             تجویز پزشک است :

                         چند روزی بمیرم شاید قلبم سرحرفش واسته تا اخر عمر عاشقش باشه ! 

                ریسک بزرگیه ، ولی چاره نیست . این دل به این اسونی ها سرعقل نمیاد !

 

 

                 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 1 مهر 1390برچسب:, :: 23:35 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

 عاشقانه نگاهم نکن 
شک میکنم 
باز شام زیاد خوردم ؟
اخر در رویاهایم هم ...
این غیر ممکن است
عاشقانه نگاهم نکن ...
دیگر بعدش 
نمیدانم از خدا چه بخواهم ! 

       


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 21 شهريور 1390برچسب:, :: 16:15 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

  

         عاشقی ام هم مثل ادم نبود ! 

                                      اخر میدانی ... اولین نگاهت نبود که عاشقم کرد 

                 می دانی .... خب ... خب ، پشتت به من بود !

                                                                         حرم وجودت مجذوبم کرد 

 تا به حال از جلو شیشه بستنی فروشی رد شدی و

                                                       یهو نگاهت رو یکی از بستنی ها قفل بشه ؟ 

                                                                                      داستان من و تو ( البته روت که به ما نبود ! ) 

           درست مثل هوس یه بستی تو ظهر تابستون ، بعد یه صبح کامل مخ پیاده کردن تو کلاس بود .

                                 میخندی ؟ خب بخند ! عاشقی دیوانه ها هم برای خودش یه مدلیه ! 

                                                   


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 21 شهريور 1390برچسب:, :: 14:51 :: توسط : دیوانه ی عصیانگر

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ
عصیان می کنم به جبران خاموشی پدرانم هذیان می گویم به تاوان استدلال های پوسیده پدرانم و قربانی می کنم به ازای بوسه ای از خدایم .
پیوندهای روزانه
نويسندگان

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 5
بازدید هفته : 43
بازدید ماه : 121
بازدید کل : 42493
تعداد مطالب : 56
تعداد نظرات : 119
تعداد آنلاین : 1


Alternative content


"عصیان می کنم به جبران خاموشی پدرانم.هذیات می گویم به تاوان استدلال های پوسیده ی پدرانم وقربانی می کنم به ازای بوسه ای از خدایم."
 
 
 
Parvin Moghri

Create Your Badge